افسانههایی چند پیرامون خیام وجود دارد. یکی از این افسانهها از این قرار
است که خیام میخواست باده بنوشد ولی بادی وزید و جام می او را به زمین انداخت و
شکست. پس خیام چنین سرود:
|
ابریق می مرا شکستی،
ربی
|
بر من در عیش را
ببستی، ربی
|
|
|
من مِی خورم و تو میکنی
بدمستی
|
خاکم به دهن مگر تو
مستی، ربی
|
پس چون این شعر کفرآمیز را گفت خدا روی وی را سیاه کرد. پس خیام پشیمان شد
و برای پوزش از خدا این بیت را سرود:
|
من بد کنم و تو بد
مکافات کنی
|
پس فرق میان من و تو
چیست بگو!
|
|
|
ناکرده گنه در این
جهان کیست بگو!
|
وآن کس که گنه نکرد
چون زیست بگو!
|

No comments:
Post a Comment